چطور از درد و غم نمی‌میریم؟

سوالی که هر روز بعد از دوره کردن اخبار در ذهنم تکرار می‌شه.

بدون مبالغه هر دو سه روزی خبر جدیدی به گوشمون می‌رسه که پرپرشدن آدم‌ها و دل داغدار خانواده‌ها رو با روایتی جدید تکرار می‌کنه. سقوط اتوبوس دانش‌آموزان هرمزگانی، قتل عام مردم مسلمان میانمار، تخلیه نصف صورت علیرضا رجایی، بازگشت پیکرِ شهیدِ ۱۵ ساله‌ی جنگ بعد از ۳۴ سال، فوت مادر بعد از ۳۴ سال چشم انتظاری…

یه کم به خودمون بیایم، هر کدوم از این خبرها به اندازه‌ی از کار انداختن همه آدم‌ها درد و رنج داره، درد و رنج بشر، بشری مثل خودمون، هم نوع خودمون.
شاید همین حقیقت ساده‌ی هم نوع بودن رو فراموش کردیم.

همه‌مون می‌تونیم روزهایی رو به یاد بیاریم که به اندازه امروز بی‌حس نبودیم و هر خبر فاجعه‌باری، ساعت‌ها و حتی روزها ذهن‌مون رو درگیر می‌کرد. غم و بدبختی وقتی به اوج خودش می‌رسید که پی می‌بردیم چقدر عاجزیم از مفید بودن و چقدر بیچاره از انجام کاری

هر موجودی سازگاره، آدمی هم. مجبوره که برای بقا با محیط و تغییراتش سازگار بشه و اگر نه محکوم به حذف شدنه و شاید این بی‌حسی مزمن به رنجِ دیگری، بخشی از روند این سازگاری ناخوشایند باشه.

شاید اگر نبود این روند سازگاری و اگر نبود این بی حس شدن، تبدیل می‌شدیم به مشتی مردم مچاله و افسرده‌ و از فرط بیچارگی به خودمون می‌پیچیدیم

اما امروز هم، برای فرار از غم و اندوه، تن دادیم به فراموشی و انکار، انکار همین حقیقت ساده‌ی هم‌نوع بودن.

لابه‌لای مدرنیته و مدرنیسم و مدرزیناسیون جا گذاشتیمش و با افتخار از به یدک کشیدن مشتقات دستوری و مفهومی واژه مدرن، انسان بودن رو به کل فراموش کردیم.

مطمئن نیستم کدوم تصویر بدتره؟ انسان عاجز و غم‌زده از فجایع بشری یا انسان خاکستری و یخ‌زده امروز؟