«دانشگریزگاه»؛ فریبی به نام دانشگاه

به نام خدای یگانه

زمانی که سال ۸۹ در بدو ورود به دانشگاه بودم؛ با دو انتخاب روبرو شدم:
زبان ترکی استانبولی، روزانه، دانشگاه علامه‌ی طباطبایی و مهندسی معماری، دانشگاه آزاد واحد تفرش

آن زمان تصمیم خودم این بود که به تحصیل ترکی بپردازم از این طریق دو دستاورد مهم را کسب کرده بودم: یک- ماندن در تهران و ادامه‌ی تحصیل در کارگاه انیمیشن کانون پرورش فکری 

دو- ذخیره‌ی حدود ۱۰ میلیون تومان پول بی‌زبان و دور نگه داشتن آن از چنگال دانشگاه آزاد که این پول قرار بود در دهان آن اژدهای غول‌پیکر مال ریخته شود.

بنابر این در هنگامه‌ی این تصمیم، در خانه‌ی ما جنگ بود؛ یک طرف کار این تفکر موج می‌زد و آن طرف کار که بازار کار معماری بسیار مناسب بوده، علایق شخصی‌ام نیز به این رشته نزدیک است و می‌توان از این طریق به شعار: Your Work must be Your Hobby رسید یا شاید با تغییراتی: It is better that Your Work be Your Hobby علی ای حال در کشاکش درگیری‌ها معماری دانشگاه آزاد تفرش بر زبان ترکی متقدم شد و به نوعی بالاجبار شروع به تحصیل معماری کردم به دور از شهر خویش.

این تصمیم ناچارانه، در سال اول بسیار سخت می‌نمود جایی که به زور کارهای دانشگاه انجام میشد، معدل ترم اول ۱۶.۴ شد و علاوه بر تمام این‌ها فشار محل زندگی که در خوابگاه و زندگی جمعی با فرهنگ‌های دیگر بود نیز می‌بود. بحث مرخصی تحصیلی، انتقالی گرفتن به واحد قزوین و خیلی از مباحث دیگر مطرح شده بود؛ ترم بعدی با اجاره‌ی خانه‌ی شخصی به صورت فردی سعی شد تا اوضاع بهبود پیدا کند و تا جایی که در شهریور ۹۰، شخصا به کل به تفرش مهاجرت کرده تا اداره‌ی انجمن علمی معماری آن دانشگاه را با حضور ۱۰۰ درصدی انجام دهم؛ اما این نوشتار نه به خاطر یادی از گذشته و نه به خاطر واگویه‌ی خاطرات خویش نوشته می‌شود؛ بلکه تنها می‌خواهد به تحلیل یک «فریب» بپردازد. فریبی که چند دهه است این کشور را فراگرفته است.

در مواجهه با دانشگاه در سال اول، خلائی احساس می‌شد که این مکان، دارای فضایی به نام دانشگاه نیست، این احساس خلاء را در آبان یا آذر ۱۳۸۹ در بحث‌هایی با محمدرضا محمدی که در طبقه‌ی بالای خوابگاه ما اتاق کوچکی داشت احساس کردیم و آرام آرام بعد از چند ماه صحبت در اردیبهشت ۱۳۹۰ تصمیم به راه‌اندازی جنبشی برای تبدیل فضایی دانش‌مآبانه در جایی که نمور و تنگ و تاریک به نظر می‌رسید گرفتیم. همزمان در همان سال و در همان ماه دانشجویان قدیمی دانشگاه نمایشگاهی را با عنوان «پنجمین نمایشگاه معماری تفرش» در محل آب انبار بلور شهر تفرش تدارک می‌دید که بنده به عنوان دانشجوی سال ورودی جدید، از طرف عدالت صدر، مدرس دانشگاه به دبیر آن نمایشگاه، مهنوش میرزایی معرفی شدم و شروع به همکاری در آن نمایشگاه کردم که پایه‌ی بسیاری از اتفاقات بعدی بود. اما این نمایشگاه که حدود یک هفته آماده‌سازی آن طول کشید بعد از دو روز کار، به دستور مقامات بالای شهر تعطیل شد و نتیجه‌ای به جز هرج و مرج از آن مستخرج نشد. و پس از آن انجمن علمی-دانشجویی معماری دانشگاه تأسیس شد که بخاطر ترکش‌های نمایشگاه آب‌انبار هیچ وقت از حمایت مناسب و درست برخوردار نبود مگر در مواردی که می‌توان از آن به تخدیر یاد کرد، بدان معنی که این انجمن تا آخر عمر خود یعنی سال ۹۲ تقریبا هیچ فعالیت علمی‌ای نتوانست انجام دهد مگر نشریه‌ی پنج‌دری که آن هم با تخطئه با نه با بودجه‌ی پژوهشی بلکه با بودجه‌ی فرهنگی چاپ شد. از سوی دیگر تمامی فعالیت‌های انجمن علمی به فعالیت‌های فرهنگی محدود می‌شد و آن فعالیت‌های فرهنگی از سوی دفتر فرهنگ اسلامی سرکوب می‌شد و با محدودسازی از سوی دستگاه بسیج دانشگاه  اتفاق می‌افتاد، بنابراین «انجمن علمی» نه تنها در مأموریت علمی خود از بنیان دچار مشکل اساسی بود بلکه در فعالیت‌های متفرقه‌ی فرهنگی خود نیز دچار مشکل بود و یکی در میان با سنگ‌اندازی نهادهایی که اسم آنان می‌رفت سرش به دیوار کوبیده می‌شد و هر از چندگاهی تا قبل از ریاست جمهوری یازدهم، حتی پای پیشنهادهای ادغام با سازمان بسیج و دفتر فرهنگ هم روبرو می‌شد و اینان حتی فرق بین علم و فرهنگ را تشخیص نمی‌دادند و نه تنها این‌ها بلکه خود انجمنی‌ها که خود بنده در آن بودم نمی‌توانست یک فعالیت علمی مشخص را معلوم دارد بر خط مشی آن نیز حرکت کند.

از توضیح و تفسیر این موضوعات که بگذریم که تنها مثالی بود که باید توضیح داده می‌شد، خط مشی اصلی نوشتار این است که مثالی کوچک را به کل تعمیم دهد. که تعمیم‌دهندگی که پس از تجربه‌ی سه دانشگاه توسط نگارنده انجام می‌شود؛ می‌تواند همانند یک آزمایش تجربی کنترل شده باشد که با تکرار نتایج آن می‌توان از استقراء به نتیجه‌ی نهایی رسید. 

دانشگاه‌ها، یا بهتر بگوییم دانشگریزگاه‌ها، جایگاه‌هایی هستند برای جنگ میان نسل جدید و نسل قدیم، نه نسل قدیم توان تحمل نسل جدید را دارد و نه نسل جدید توان فهم و تقبیل نسل قدیم را، این صحنه‌ی جنگ را که در میان بگذاریم یک میان‌نسل داریم که با دو نسل درگیر بوده‌اند و چنان فرسوده گشته‌اند که نه آن صلابت جنگاوری و پس گردنی زدن به نسل جدید را دارند و نه توان و خیال همراهی مثبت و سازنده با نسل جدید را، بنابراین از یکطرف نسل جدید از نسل میانه به راحتی در حال سواری گرفتن است و از طرفی دیگر از نسل قدیم در حال کتک خوردن، تمامی این سواری گرفتن و کتک‌خوردن نیز نه برای علم و علم‌ورزی بلکه برای تحصیل یک «کاغذ‌پاره» به نام مدرک است. برای همین است که نسل جدید از نسل میانه به راحتی گذر می‌کند چون نسل میانه به نوعی در مورد وضع موجود کرنش کرده است و در مقابل؛ نسل قدیم دیواری محکم ایجاد کرده است که آن گذشته‌ی نسبتاً طلایی آغار دانشگاه در ایران را با کتک زدن نسل جدید یادآور شود و برای همین با کلمات آبدار و تحقیر نسل جدید را بدرقه می‌کند. تردیدی نیست که هر دو به خطا می‌روند؛ یا بهتر بگوییم هر سه در خطا هستند؛ جه نسل قدیم که این خیال را دارد که یقه‌سفیدی درجه‌ی اعلای انسانیت و دانشجویی بوده و چه نسل میانه که فکر می‌کند که دیگر کاری از او ساخته نیست و تمایلی نیز ندارد تا وضع موجود را تغییر دهد و چه نسل جدید که به جز خوردن و جلو رفتن و پله‌ها را دویدن به چیز دیگری فکر نمی‌کند؛ در این میان عواملی هستند همچون همان دفتر فرهنگ‌ها و بسیج‌ها و معاونت پژوهشی‌هایی که می‌خواهند در این میان ماهی خود را از آبی چرک و گل‌آلود و باتلاقی بگیرند و نباید نقش اینان را نیز از یاد برد که چگونه بر فریب دامن می‌زنند. به راستی این فریب چیست؟

فریب بزرگ

باز گردیم به اول متن جایی که من به عنوان دانش‌آموزی که دو انتخاب داشتم. در یکی از آنان باید مسخره شدن، سرکوفت شنیدن، عدم تمایل کامل به رشته‌ی دانشگاهی خود و عواقب بعدی آن‌ها را می‌پذیرفتم و در یکی دوری از شهرم، آینده‌ی نامعلوم و چیزهایی از این قبیل را می‌پذیرفتم. فی الحال ۷ سال از آن ماجرا گذشته است و به چند نتیجه‌ی بزرگ رسیدم که همان موقع هم به آن اشاره کرده بودم، لازم به ذکر است که این متغیرهایی که در اینجا ذکر می‌شود، الزاما نتیجه‌ی سفرهای بنده طی این ۷ سال نبوده و از این سفرها چیزهایی بیش از این مسائلی که در این متن ذکر کردم، کسب کرده‌ام که ذکر آنان از حوصله‌ی این متن خارج است؛ میتوان برای خواندن در مورد آن‌ها به مجموعه نوشته‌های «سفر؛» مراجعه نموند.

نتیجه‌ی اول: دانشگاه‌ها، معمار-طراح تربیت می‌کنند، جامعه معمار-بنا می‌خواهد.

نتیجه‌ی دوم: بعد از ۷ سال درس خواندن و کسب نمره‌ی ۲۰ با تشویق برای دفاع از طرح نهایی؛ هیچ جایی نیست که شما را برای کار دعوت به همکاری کند. نمرات دانشگاه شما، از منظر واقعیت یک دروغ بزرگ است.

نتیجه‌ی سوم: در جمع دو نتیجه‌ی بالا؛ پس از ارسال حدود سی رزومه، تنها دو مصاحبه‌ی کاری برایتان جور خواهد که آن هم حداقل ۱۰-۴۵ کیلومتر از شهر محل زندگیتان به دور است، اگر دانشجوی دوره‌ی کارشناسی ارشد هستید یا باید قید درس را بزنید یا قید کار را.

نتیجه‌ی چهارم: در سال ۸۹ که بنده به دانشگاه رفتم یک خانواده‌ی ۴ نفره‌ی معقول با ۲-۳ میلیون تومان اداره می‌شد و فی الحال در سال ۹۶ برای زندگی در تهران، در همان حدی که سال ۸۹ بودی، حداقل برای یک زندگی دو نفره باید ۵-۶ میلیون درآمد کسب کنی، در حالی که بالاترین حقوق ممکن ۳ میلیون تومان است. و تمام مشاغل موجود به «تری‌دی‌کار» و «رندرکار» ختم می‌شوند.

نتیجه‌ی پنجم: برای کار کردن به هیچکس از همکارانت اقتدا نکن، خودت برای خودت یک کار دست و پا کن و منتظر هیچکس نباش.

نتیجه‌ی ششم: اگر به این مسائل فکر می‌کنی که نکند به سن من برسی و دچار این مشکلات شوی، اگر به این فکر می‌کنی که زندگی کردن بهتر از پز دادن است، اگر به این فکر می‌کنی که مقالات مهمی نوشتی تا بتوانی دنیا را متحول کنی، اما استادت در کمال خونسری به تو ۹ یا ۱۲ یا ۱۳ می‌دهد. یک توصیه برای تو دارم، ترکی استانبولی را انتخاب کن و از این که خودت این انتخاب را کرده‌ای هرگز سرخورده نشو. چون کل دانشگاه در ایران چه خوبشان و چه واحد دبی آن؛یک فریب بزرگ است.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته