کوله‌پشتی من

خیلی سوال سختیه. روزهاست دارم بهش فکر می‌کنم که دقیقاً چی باید با خودم به سال بعد ببرم و چه چیزهایی رو بذارم همینجا بمونن. امسال از عجیب‌ترین سال‌های زندگی من تا الان (و حتی فکر کنم در آینده) بود. تجربه و حس‌های بی‌نظیری رو درش تجربه کردم. اونقدر متنوع و زیاد، که الان که در ذهنم از عید پارسال رو دارم مرور می‌کنم، بنظر خیلی بیشتر از یک سال میاد. (اشکال داره برای شما هم مرور سریعی بکنم؟ ؛) ممنون که اجازه دادین ^_^ ) عید پارسال از صبح تا شب مدرسه بودم و درس می‌خوندم و تلاش می‌کردم و هی ناامید هم می‌شدم و گریه زاری و از این داستان‌ها، و البته کلی خوش‌گذرونی و خاطرات خوش با دوستام و شب‌ها ستاره‌ها رو از حیاط مدرسه نگاه کردن؛ و نفس کشیدن در مکانی که عشقم بهش بی‌حد بود… و هست. 🙂 بهار به سرعت سپری شد و تابستون اومد و کنکور و رخوت بعدش. پر شور و شوق‌ترین لحظه، شاید اون‌موقعی بود که فهمیدم رشته‌ی مورد علاقه در دانشگاه مورد علاقه، قبول شدم. همون چیزی که همیشه تو دلم آرزو می‌کردم که بشه. 🙂 و نیمی از سال گذشت…

دانشگاه، بر خلاف چیزی که همه‌ی دور و بری‌هام می‌گفتن، برای من خیلی خوشایند و دوست‌داشتنی بود. اما پر بود از چالش. هنوزم برام چالش برانگیزه. نه که خودِ خودش. بلکه خودش و تمامی اتفاقات کنارش. اینکه باید بزرگونه رفتار کنی و فکر کنی. اینکه انگاری دیگه وقتشه که کارای سخت انجام بدی. انتخاب کنی. کنار بذاری. سفت و سخت باشی و برای خودت یه جور دیسیپلین شکل بدی. فکر کنی که می‌خوای چیکار کنی. کی هستی. قراره چی بشه تهش. چی می‌خوای و… شاید به جواب هیچ‌کدوم نرسی (مثل من!) ولی فکر کردن بهشون و درگیری و دَون شدن؛ خب غیر قابل اجتنابه. کلاً زندگی برام سخت‌تر شد خیلی! اما نکات مثبت هم خیلی زیاد داشت. مثلاً اینکه من اصلاً انتظار نداشتم که در دانشگاه بتونم دوست پیدا کنم. منظورم “دوست”ه واقعاً 🙂 ولی یکی پیدا کردم. [ می‌شه یه چیز دیگه هم بهتون بگم؟ با یکی از عزیزترین آدم‌های زندگیم، هم‌دانشکده‌ای شدم. و راستش باورم نمی‌شد که قراره هرروز ببینمش. بگیم، بخندیم، غصه بخوریم، و کلی فضای فکری مشترک جدید هم داشته باشیم باز هم، علاوه بر دوستی قبلی. اما این اتفاق افتاد. و واقعاً هرروزی که می‌دیدمش، تو دلم قند آب می‌شد و خدا رو شکر می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم چطوری بعد از دوران مدرسه، یه شانس دوباره برای اینکه هی ببینیم هم رو، داریم؟ ] یا اینکه، همکلاسی‌هام رو واقعاً دوست دارم. دانشکده‌مون درخت و چمن و گل و گیاه داره و دل آدم باز می‌شه. کوچیکه و همه هم رو می‌شناسن تقریباً. سال بالایی‌ها با آدم خوب و مهربونن و روابط آدم‌ها هم قشنگه با هم. البته جَو خیلی سیاسیه و این برام یکم اذیت‌‌کننده است، ولی خب!
فکر کنم دیگه تعریف و توصیف بسّه و باید بریم سراغ سوال‌های اصلی 🙂

چه چیزهایی رو با خودم به سال بعد می‌برم؟

واقعاً نمی‌تونم جواب بدم. همه‌چیز رو می‌خوام ببرم. مگه می‌شه چیزی رو نبرد؟ یه سری چیز نسبتاً غیرکلیشه‌ای به ذهنم می‌رسه که اون‌ها رو می‌گم:

  • امسال من در اون چالش صد روز خوشحالی شرکت کردم و به پایان رسوندمش و فهمیدم حتی در ناراحت‌ترین و غمگین‌ترین روزها هم کلی قشنگی هست. میخوام این نتیجه‌ای که گرفتم رو بردارم و با خودم ببرم!
  • استفاده‌ام از شبکه‌های مجازی رو محدود کردم و می‌خوام این کار رو ادامه بدم. بیشتر حضوری آدم‌ها رو ببینم و باهاشون حرف بزنم!
  • نان-فیکشن خوندن رو شروع کردم و بنظرم جذابه! امیدوارم امسال بیشتر بشه.
  • دلم می‌خواد آزاد و رها باشم از قضاوت دیگران در مورد کارهام. الان هم هستم نسبتاً و خب می‌خوام ادامه بدم! این موضوع پر حاشیه‌ایه. یعنی یا باید خودم برای درست و غلطیِ چیزها تصمیم بگیرم، یا نظرات افراد خیلی محدودی رو بپذیرم، یا… اما الان دلم نمی‌خواد خیلی پیچیده‌اش کنم. بیشتر منظورم اینه که اگه دلم می‌خواد شلوار صورتی و مانتوی سبز بپوشم و اصلاً زشت باشم و رو زمین بشینم و سوت بزنم تو خیابون و بد نگاهم کردن، ناراحت نشم. کار بدی نمی‌کنم که 🙁
  • سعی کنم همچنان از تنهایی هم لذت ببرم.
  • بدونم که حقیقتاً آدم هرچقدر دوست و آشنا و.. داشته باشه، در نهایت تنهاست… یه تیکه‌ای از “جزء از کل” بود که می‌گفت:

    شاید تو زندگی را به تنهایی تجربه می‌کنی، می‌توانی هر چقدر دوست داری به یک آدم دیگر نزدیک شوی، ولی همیشه بخشی از خودت و وجودت هست که غیرقابل‌ارتباط است، تنها می‌میری، تجربه مختص خودت است، شاید چند تا تماشاگر داشته باشی که دوستت داشته باشند، ولی انزوایت از تولد تا مرگ رسوخ‌ناپذیر است. اگر مرگ همان تنهایی باشد منتها برای ابد چه؟ تنهایی‌یی بی‌رحم، ابدی و بی‌امکان ارتباط. ما نمی‌دانیم مرگ چیست. شاید همین باشد.

     

چه چیزهایی رو به سال بعد نمی‌برم؟

راستش بابام هی بهم می‌گه که، رعنا تو هی فقط چیز میز جمع می‌کنی. کمی هم دور بریز. تصفیه کن. یهو به خودت میای می‌بینی چیزهایی که دور و برت جمع کردی اونقدر زیاد شده که نمی‌تونی از بودنشون لذت ببری و باعث آزارت می‌شن… شاید این، موارد غیرفیزیکی رو هم شامل بشه. چون دارم فکر می‌کنم که، چیزی رو نمی‌خوام دور بریزم. هر اتفاق یا آدم یا حس و تجربه‌ام، من رو به جایی رسوندن که الان ازش راضی‌ام و نمی‌خوام عوضش کنم و خب ازشون پشیمون نیستم. اما اگر مجبور باشم که حتماً این کار رو انجام بدم، یه مواردی هست که در این لیست می‌شه جاشون داد:

  • دلم می‌خواد توقعاتم از آدم‌ها رو از بین ببرم. خیلی تلاش کردم… اما چون نمی‌دونستم چطور می‌شه این کار رو انجام داد، در واقع تلاش بیهوده‌ای بوده خب.
  • اتاقم خیلی شلخته شده! نمی‌رسم مرتب کنم هی، و دلم می‌خواد این بی‌نظمیش رو بریزم دور و مرتب شه دوباره.

 
خب همین دیگه! فکر کنم. مرسی که حوصله کردین و خوندین 🙂