P3 تصمیم گرفت

در روزگارهای نه چندان دور چند نفر باهم زندگی میکردند و اسم محل زندگیشان را «کانون گرم» گذاشته بودند. نام سه تن از آنها P2، P1 و P3 بود. هر سه تلاش میکردند تا در کانون گرم، کنار هم زندگی بهتری داشته باشند.

همه چیز آنقدر خوب پیش میرفت که به مرور از توجه به رفتارهای خود غافل شدند. بعد از چند سال P1 و P2 که از بعضی رفتارهای هم دلخور شده بودند، گاه و بیگاه به P3 شکایت‌ میکردند تا بلکه P3 را با طرز فکر خود همراه کنند و یا حداقل P3 را وادار کنند که بگوید طرف مقابل اشتباه رفتار کرده است. P3 که متعجب از این بود که چرا P1 و P2 خیلی ساده انتقادهایشان را به هم نمیگویند و در راستای برطرف کردن رفتارهای اشتباه خود قدم برنمی‌دارند همیشه بعد از اینکه به حرفهایشان خوب گوش میداد، میپرسید که آیا به خودش هم گفته ای که این رفتار را دوست نداری؟

روزها می‌گذشت و هر روز P3 انتقاد میشنید و سعی میکرد هدف اصلی از زندگی در «کانون گرم» را به P1‌ و P2 یادآوری کند. قرار بود:

«همه به هم اعتماد داشته باشند و همگی تلاش کنند تا کنار هم با آرامش زندگی کنند.»

P3 سعی میکرد تا فقط انتقادهایی که خودش هم با آنها موافق بود را با آرامش انتقال دهد و از P1 و P2 بخواهد تا بخش‌هایی از رفتارشان که دیگران را آزار میداد یا در بلند مدت «کانون گرم» را به خطر می‌انداخت را تصحیح کنند. ولی همگی آنقدر در خود غرق شده بودند که ریشهٔ همه ناآرامی‌ها را در دیگران میدیدند و حتی P3 را متهم به قرار گرفتن در تیم حریف، اقدام علیه آرامش خود و حتی «کانون گرم» کردند.

یک روز که P3‌ نبود، P1‌ و P2 بدون تصمیم‌گیری قبلی بر حسب یک اتفاق شروع به انتقاد از هم کردند و تمام آنچه که قبل از این به P3 گفته بودند را بدون ملاحضه به هم گفتند. در فضایی پر از استرس و در کانونی که دیگر گرم نبود، آرامش به تار مویی بند شده بود. وقتی P3 از ماجرا باخبر شد، احساس راحتی کرد و از اینکه آنها تصمیم گرفتند تا مشکلاتشان را رو در رو مطرح کنند رضایت داشت و حتی با اینکه نتیجهٔ این بحث را قابل پیشبینی میدید، خود را از ماجرا کنار کشید. چون درس مهم دیگری در زندگی گرفته بود.

درس قبلی این بود که:

بهتر است تا وقتیکه انسانی از تو کمک نخواسته، به او کمک نکنی، مگر در موارد خاص.

و درس جدیدتر این بود:

انسانی که برای رفع مشکلی از تو کمک میخواهد، اگر بخشی از مشکل در گرو رفتار خود اوست و اگر در برابر تصحیح رفتار خود مقاومت میکند، کمک کردن اگر ضرر بیشتری نداشته باشد، در بهترین حالت بی فایده خواهد بود.

P3 آیندهٔ «کانون گرم» را در خطر میدید. میدانست که برای حفظ کانون، «باید همه به هم اعتماد داشته باشند و همگی تلاش کنند تا کنار هم با آرامش زندگی کنند.» و اگر کسی این اصل را رعایت نکند، آرامش کانون به خطر می‌افتد. تقریباً میدانست تا چه حد حق با هر کدام از آنهاست. ولی هر دوتای آنها را در حالتی میدید که به جای تصحیح اشتباهات خود، در حال نزاع برای اثبات برتری بودند.

تصمیم گرفت تا تنها کاری که میکند این باشد که برای آخرین بار فقط هدف اولیهٔ «کانون گرم» را یادآوری کند و سرنوشت کانون گرم را به تصمیم‌گیری آنها واگذار کند.

پایان.