“بالاخره” می‌تونه قشنگ‌ترین کلمه‌ی فارسی باشه.

کلی کار روی سرم ریخته: باید اتاق رو مرتب کنم، توی کمد برای لباساش جا باز کنم، و بدم آب زنند راه را، هین که نگار می‌رسد.

ولی نمی‌تونم.

فردا طولانی‌ترین انتظار زندگیم به سر میاد. عزیزترین دوستم رو می‌بینم. بعد از هشت سال. عجیب به نظر میاد، تقریبا غیرواقعی، که آدمی که الان هشت ساله پیکسل پیکسله یهو قابل لمس بشه، نفس بکشه، و بتونی گرما و زندگیش رو حس کنی.

از اون عجیب‌تر فکر به این قضیه ‌است که هشت سال صبر کردم. فکرشم نمی‌کردم توی زندگیم یه همچین انتظار طول و درازی داشته باشم. باعث می‌شه کجکی و ناباورانه به خودم نگاه کنم، و احساس کنم توی قصه‌هام.

فکر می‌کردم از اینکه ببینمش و اوضاع با وقتی که دور بودیم فرق کنه، بترسم. خیلی جاها تعریف می‌شنوی که دو تا آدم بعد یه مدت طولانی که همو می‌بینن متوجه می‌شن چقدر به هم نمی‌سازن و همه چی از دور خوب بوده. وضعیت اونارو با خودم مقایسه می‌کنم که حتی یک بار هم اونو از نزدیک ندیدم قبلا. منطقا باید بترسم که حرف کم بیاریم، حوصله‌ی هم رو سر ببریم، یا بفهمیم اونقدرها هم که فکر می‌کردیم هم رو نمی‌فهمیم. ولی نمی‌ترسم. حسم حتی نزدیک به ترس هم نیست.

ماه‌هاست که صحنه‌ی فرودگاه رو مجسم می‌کنم. میدویم سمت هم و همو بغل می‌کنیم؟ بعد دیگه جدا نمی‌شیم؟ های های گریه می‌کنیم یا شروع می‌کنیم شوخی و خنده؟ من که وضعیتم مشخصه. همیشه وقت این فکرا اشکم راه میوفته. کاش می‌تونستم اون صحنه رو، به هر شکلی که قراره باشه، از بیرون خودم ببینم. بارها و بارها ببینمش. نگهش دارم مثل یه گنجی برای بعدترها، ببینمش و دوباره ضربان قلبم بره بالا، اشکم راه بیوفته، و به خودم بگم این واقعی بود، این اتفاق افتاد. همینقدر بزرگ، همینقدر باورنکردنی. آرزویی که سال‌ها توی دلم موند، و توی یه نقطه برآورده شد.

به مسخره‌ترین شکل ممکن با هم آشنا شدیم: هر دومون طرفدار یه گروه موسیقی بودیم و وبسایت اون گروه موسیقی جایی داشت که دنبال کننده‌هاش میتونستن با هم چت کنن. اولین جملاتمون جلوی چشمامه، انگار همین یه ربع پیش تایپشون کرده باشیم. من گفتم چه بعد از ظهر خسته کننده‌ایه، اونم موافقت کرد، از هم پرسیدیم کجایی هستیم و من اون موقع فکر کردم Poland همون هلند خودمونه. گفتم وای که چقدر عاشق کشورتون و گلای قشنگشم. یه روز باید بیام! اونم جواب داد: “پس لازم شد منم یه بار بیام در خونتونو بزنم!”

اون موقع این یه حرف از سر تعارف و برای معاشرت بود. هیچکدوم فکر نمی‌کردیم این حرف قراره هشت سال کش بیاد، براش صدهزار نقشه‌ی مختلف کشیده بشه، و بعد، به واقعیت تبدیل بشه.

۱۳-۱۴ ساله بودیم. بیشتر عصرا بعد مدرسه روی یاهو چت می‌کردیم. بعدتر که به جز اون گروه موسیقی، از خانواده‌هامون، دوستامون، پسرا و زندگی هم حرف زدیم، ایمیلای طول و دراز به این چت‌ها اضافه شد. از یه جایی آرشیوشون کردم، و الان ایمیلایی دارم که از منِ سالها پیش موندن. الان از خوندن اون ایمیلا مور مورم می‌شه. مخصوصا اونایی که درمورد پسرای مورد علاقم بود.

“۲۰۰۹ات مبارک! سال خوبی داشته باشی!”

“امروز اینجا چهارشنبه سوریه. آتیش درست می‌کنیم و از روش می‌پریم. عکساشو برات می‌فرستم.”

“اینو ببین چه جیگریه”

” امروز تو خیابون دیدمش! بهم نگاه کرد و شناخت! وای، سر جام بند نمیشم!”

” امروز شمعی که بهم داده بود رو تا ته سوزوندم. دیگه هیچ اثری ازش تو زندگیم نمونده.”

“اینا دوستای منن. برا هرکدومشون یه ایمیل جداگانه برات می‌نویسم که قشنگ توضیح بدم. فعلا رو عکس ببین!”

” نمی‌دونم چیکار کنم. شبا خوابم نمی‌بره. چرا من باید برای تمام خونوادم تصمیم بگیرم؟ چرا من؟”

“بابام می‌گه حتی اگر ما بمونیم هم اون میره.”

“تو… گمونم صمیمی‌ترین دوستم هستی.”

“دیگه نمی‌تونم تحملشون کنم. روزارو می‌شمرم که برای دانشگاه برم دورترین شهر از خونه.”

“این حرفا رو به هیچکی نگفتم.”

“پاریس بودم. ملکوتی بود. یازده بار انجامش دادیم.”

“این یه سال ممکنه کمتر باشم. این آزمون دانشگاه خیلی مهمه تو ایران.”

“رفتم شریفو دیدم، یاد هاگوارتز افتادم! تازه، پر پسرای موفرفری قد بلند بود!”

“فکر کنم زبان فرانسه بزنم. حقوق هم قبول می‌شم، ولی دیگه خسته شدم. یه بار یه کاری که دوست دارم بکنم.”

“باورت می‌شه دانشجوییم؟ انگار همین دیروز بود که سر چارتا جوجه خواننده جیغ و ویغ می‌کردیم!”

“ما نمی‌تونیم از راه دور. نه اون میتونه بیاد اینجا، نه من میتونم برم پاریس. تموم شد.”

“می‌دونستی رابرت بهم پیام داد؟ کلی سورپریز شدم. انگلیسیش که افتضاحه، ولی کلی از چیزای بی‌ربط گفت. نکنه ازم خوشش میاد؟”

“باورت می‌شه شیش سال شد که دوستیم؟ ووف.”

“همش خودمونو تو قالب پیرزنایی تصور می‌کنم که تو یه ایستگاه قطار دنبال هم میگردیم برا اولین بار. نگاهمون به هم میوفته، و یه لحظه چهره‌ی ۱۳ ساله‌مونو می‌بینیم.”

“اینا اولین سرمشقای فارسیمن! نگاشون کن!”

“مدتهاست برات درست حسابی ننوشتم. ببخش، دانشگاه خیلی شلوغه.”

“یه روز میریم گرینلند. تف می‌کنیم تو هوا یخ بزنه.”

“خیلی اتفاقی شد. شروع کردیم با هم رقصیدن و بعد رفتیم تو اتاقش. این هفته نقل مکان می‌کنم به اتاق اون که با هم زندگی کنیم.”

“احساس می‌کنم دیگه مثل قدیما با هم راحت نیستیم. از هیچی هم خبر نداریم. نمی‌دونم غصه داری یا خوشحال.”

“مامانم میگه اگر بیام شهریه دانشگاهمو قطع میکنه. باید بمونم…اونا دیوونه‌ان.”

“تمومش کردم. انگار بار یه دنیا رو از رو دوشم برداشته باشن.”

“این دفعه می‌خوام تنها برم. می‌ترسم، اما می‌خوام تنها برم.”

“من همینم. هی میرم تو غارم و دوستام ازم ناامید میشن و رهام می‌کنن!”

“می‌بینی چه قشنگ دارم لهستانی حرف می‌زنم؟ البته ووکاش آخراش دیگه سر به بیابون گذاشت.”

“از فرانسه راه میوفتم و زمینی میام لهستان. کوبا گفت در مورد مسیرا کمکم می‌کنه”

“مجوز مهمان شدن رو گرفتم! ترم دیگه میرم لیل! بالاخره فرانسه!”

“از اولشم خیال خام بود. نمی‌تونم یه همچین فشار مالی رو روی دوش خونوادم بذارم”

“بعضی وقتا احساس می‌کنم فهمیدنش مثل یاد گرفتن یه زبون جدید می‌مونه.”

“ویزامو گرفتم! هفت سپتامبر، منتظرم باش. بالاخره دارم میام! بالاخره!”