قورباغه مردنی‌ست: ماجرای یک کوله‌پشتی بی‌خود

ای فلان! آن تویی که خود را می‌بینی. و الّا هیچ کس را پروای دیدن تو نیست.

 

— اسرار التوحید – محمد بن منور

وقتی بچه بودم، هفته‌ای چند مرتبه صبح‌ها با پدربزرگم می‌رفتم پارک. یک بستنی توپی میهن می‌خریدم و با قاشق می‌خوردم. سپس از حوض پارک قورباغه می‌گرفتم و توی ظرف بستنی می‌ریختم. چند ساعتی خوشحال بودم. اما فردا نشده قورباغه‌ها می‌مردند. و من غصه می‌خوردم. فردا دوباره همین کار را تکرار می‌کردم.

یک روز صبح غافل‌گیر شدم. حوض پارک خالی شده بود. می‌خواستند نمای حوض را عوض کنند. از پدربزرگ پرسیدم “پس حالا قورباغه‌ها چی می‌شن؟” گفت: “قورباغه‌ها رو گنجشک‌ها می‌خورن”.

از آن روز قورباغه‌گیری من تمام شد. اما این ماجرا یک درس برایم باقی گذاشت که شاید سال‌ها زمان لازم بود تا آن را بفهمم: قورباغه‌ها برای من آنجا نبودند. آنها زندگی خودشان را داشتند. وقتی آنها را توی ظرف می‌کردم، این من بودم که خوشحال می‌شدم. وقتی می‌مردند، این من بودم که ناراحت می‌شدم. “این من بودم که خودم را می‌دیدم”. در نظر آنها – اگر نظری داشته باشند – من در بهترین حالت، بچه‌ای بودم که فرزندانشان را در قوطی می‌کرد و به کشتن می‌داد.

آنچه در ۹۵ دیدم و کردم، خبرم داد که هنوز هم گاهی در زندگی دارم قورباغه می‌گیرم. تصمیم گرفتم قبل از این که حوض را خالی کنند، خودم بازی را رها کنم.

چیزی که نمی‌خواهم در کوله بگذارم، خودِ خوبینم است. هر چه ماند، با خودم می‌برم.

با این اوصاف من امسال کوله‌پشتی «بی‌خودی» دارم!