سامورای (۲)

صدای مرغ‌های دریایی بر فراز رود سن شاهدی بر این مدعا بود که فیلم‌های ساخت فرانسه هیچگاه اهل دروغ و بزرگنمایی نیستند. بوی آب و جلبک، بوی پرهای مرغان دریایی، بوی سیگارهای بدون فیلتری که حالا به مُد جدید زندگی نمی‌آمد اما بیش از هر چیز یادآور پاریس مورد علاقه‌اش بود، پاریس گدار، تروفو و در صدر همه، ملویل. سیگارهای کمل بدون فیلتر که وقتی پکی به آن‌ها میزد چند دانه از توتون خشک به زبانش می‌چسبید و مزه‌ی تلخ و تندی در دهانش می‌پیچاند که همیشه معتقد بود گیرایی سیگار را چند برابر می‌کند. برای او که چند ده سال دیر بدنیا آمده بود، هیچ چیز به اندازه‌ی حسی که نتیجه‌ی ترکیب همه‌ی اینها با هم باشد،‌ تسلی بخش نبود. انگاره‌ی درگاهی که او را به زمان خودش می‌برد و می‌توانست چند دقیقه‌ای خارج از حجم همواره در حال انبساط زندگی شهری،‌ و به لطف تکنولوژی که گوش‌هایش را به صدای بیرون می‌بست و به موسیقی متن مناسب حالش باز می‌کرد، در پاریس خودش زندگی کند. همین. و البته تماشا. تماشای آب. تماشای افقی که به نظر می‌رساند پاریس ته دنیاست. تماشای مرغ‌های دریایی. تماشای بخار روی فنجان قهوه. و تماشای زنان. بیشتر اوقات خودش را سرزنش می‌کرد که از این آخری نمی‌تواند بگذرد. با مرامنامه‌ای که در طول سالهای نوجوانی و جوانی برای خودش ترتیب داده بود جور در نمی‌آمد. اما کاری نمی‌شد کرد. اگر چیزی بتواند اخلاقیات را شکست بدهد، احتمالأ خودش عضوی از قواعد واقعی اخلاق است. به همین خاطر سعی می‌کرد این میل را کمتر سرزنش کند و به آن رنگ و بویی مشابه حس تماشای دیگر عناصر زیباشناختی اطرافش بدهد.
انگار که ناگهان نسیم اطرافش به تندبادی مهیب بدل شود، از این تصویر به تصویر مشابهی در روز مشخصی پرتاب شد. روزی که روی یک صندلی چوبی نشسته بود و دست چپش را به میز چوبی تکیه داده بود و دست راستش در اختیار جاذبه‌ی زمین کنارش ولو افتاده بود. دود رو به بالای سیگارش چونان می‌رقصید که انگار اغواگرانه در تلاش بود تا دستش را مجاب کند به سمت دهانش حرکت کند و پکی دیگر به آن تاریخ فشرده بزند. همه چیز مثل هر روز بود. به جز آنکه امروز در میز انتهایی که بغل نرده‌های پل قرار داشت و به ندرت کسی آنجا -در نزدیکی او- می‌نشست، دختری جوان نشسته بود و کتابی بدست داشت. در نگاه اول نسبت به میزی که پشت آن نشسته بود درشت و تنومند به نظر می‌رسید. اما او ترجیح داد که توجه بیشتری نکند و با سیگارش مشغول شد. نسیم ملایمی می‌وزید. فکری بی‌اساس اما وسواس گونه سراغش آمده بود که به خوبی می‌دانست جز وسوسه‌ای شیطنت آمیز نیست، ولی تلاش‌هایش برای پس‌زنی این فکرها بی‌نتیجه می‌ماند. مصرانه به این می‌اندیشید که چرا باید دختری جوان آن هم به این زیبایی -سریع فکرش را تصحیح می‌کند: نه! زیبا نه، من چه می‌دانم که او زیباست یا نه- بیاید و در این جای پرت و بدون دید بنشیند. با دو آرنج به میز تکیه داد و سیگار دومی روشن کرد. سیگار نخست،‌ نصفه و ناتمام، روی زمین افتاده بود. تا لحظه‌ای قبل از اینکه تصمیم بگیرد که آرنج‌‌هایش را روی میز تکیه بدهد، لای انگشتان او می‌سوخت اما حالا روی زمین افتاده بود و به انجام وظیفه‌اش ادامه می‌داد. او، بی‌توجه به سیگار نیمسوز روی زمینش و حتی بی‌توجه به سیگار تازه روشن شده‌ی در دستش، ساعدهایش را به میز می‌فشرد و نگاهش را به دخترک دقیق‌تر می‌کرد. نیم‌رخش به گونه‌ای که کمی چهره معلوم باشد در دید او بود. دامن کوتاه و سیاه رنگی پوشیده بود که تا احتمالأ تا بالای زانویش را بیشتر نمی‌پوشاند. پیراهن نخی سبک و سفید رنگ که به زور نسیمی با آن ملایمت هم به اهتزاز در‌می‌آمد. و درون این‌ها تنی سفیدتر از پیراهن. درست مانند مرغان دریایی. شاید اگر دختر در همان لحظه بالهایش را در‌می‌آورد و پر می‌کشید و می‌رفت،‌ او هیچ تعجب نمی‌کرد. هرچند به آنچه که در دستانش می‌سوخت مشکوک می‌شد. کفل‌هایش پر و درشت بودند، و با شیب ملایمی هر چه رو به سمت ساق‌هایش می‌آمدی پهنای این ستون‌ها کمتر می‌شد. ران هایش انگار که به استخوانی وصل نباشند، به تبعیت از جاذبه‌ی زمین رو به پایین کش آمده بودند و شاید بدون نیت قبلی، خود نمایی می‌کردند. این مسیر به ساق‌های ظریفی ختم می‌شد که برآمدگی غوزک‌های پا بر آن چون تپه‌های خوشایندی که انتظار می‌رود پشتشان چشمه‌ای از آب زلال و خنک باشد به نظر می‌رسید. پاهایش در صندل‌های سیاه‌رنگی که نمی‌شد از آن فاصله جنسش را تشخیص داد استخوانی و کشیده به نظر می‌رسید. انگشتانی رنگ پریده که استخوان رویشان پیدا بود و اتحاد این برآمدگی با برآمدگی رگ‌‌های پوستِ روی پاها طوری بود که بدون دانستن آناتومی طبیعی انسان نمی‌شد تشخیص داد این برآمدگی‌ها همه استخوانند یا همه رگ.
همین حالت درمورد گردنش هم برقرار بود. استخوان‌های غضروفی در دو طرف گلویش فرو رفتگی مسحورکننده‌ای ایجاد کرده بود. به طوری که هر کس با دیدنش پیش از هر اندیشه‌ای به این فکر می‌کرد که باید بر آن انحنای صیقلی بوسه زد.همانطور که او هم همین فکر را می‌کرد. گردنش به گونه‌ای به تنه‌اش متصل شده بود که انگار مهندسی بخصوصی در این مورد برقرار بوده است. سینه‌های کوچک اما برجسته اش، در آن پیراهن آزاد و راحت بی‌آنکه خودنمایی کنند، واضح بودند و تمام این خواص در وجود ظاهری آن دختر نوعی رمز گونگی زاییده بود که در مجموع برای او دانستن این راز را -رازی که تا حال به کلی از آن بی‌خبر بود- ضروری جلوه می‌داد. پکی به سیگارش زد. بی‌آنکه بداند چقدر این پک طولانی‌ست. چهره‌اش کمتر مشخص بود. موهای سیاه‌ رنگ و پر پشتی داشت که جلوی آن چتری آراسته شده بود. کناره‌های بلندتر مو با پیچ خیلی ملایمی روی شانه‌هایش پهن شده بود. چشم‌هایش زیر عینک آفتابی پنهان بود،‌ اما عینکش به بینی کوچکش خیلی می‌آمد. هرچند که همین عینک باعث می‌شد تا ژست صورتش شبیه به مدل‌های مُد امروزی شود که او نهایتأ از همه‌شان بیزار بود، اما چندان به این نارضایتی فکر نمی‌کرد. لب‌های کوچک و رنگ پریده‌ای داشت که جمع شدگی‌اش با اندازه‌ی چانه‌اش همخوانی خوشایندی داشت و گونه‌های گلگون و برآمده‌اش بیش از آنکه به او جذابیت و زیبایی ببخشند، نازپروردگی و معصومیت را می‌رساندند.

در همین حال که دختر را با دقت برانداز می‌کرد پکی به سیگارش زد و با خود اندیشید که قیاس این دختر با مرغ دریایی فکر معرکه‌ای‌ست. اما تصمیم گرفت که اندیشه‌ی او را بیش از این نپرورد. مرغ‌های دریایی، ماهی‌خوارند و این چیزی بود که او به خوبی می‌دانست. آموزش‌هایی که برای خودش پی گرفته بود او را به آن سطح از خودساختگی رسانده بودند که بتواند این واقعیت را هضم کند. سیگارش را به زمین انداخت و از جیب شلوارش کتاب جیبی کوچکش را بیرون آورد. با تسلطی کمیاب دست در میان کتاب انداخت و به یک ضرب صفحه‌ی مورد نظرش را باز کرد. چشم‌هایش به دنبال کلمات بالا و پایین می‌شدند. وقتی که خواندن خط‌های مورد نظرش به پایان رسید، چشم‌هایش دوباره آرام گرفتند. کتاب را بست و در جیبش گذاشت. نیم نگاهی به دختر انداخت و بعد همراه با آهی نفس محبوس و نگاه خیره‌اش را به سمت افق آب‌ها پرتاب کرد. افقی که همچون نهنگ سفید بزرگی دور و دورتر می‌شد،‌ اما هرگز پایان نمی‌یافت. افقی که به انتهای زمین می‌رسید. افق خاکستری رنگ، همچون هوای آسمان فیلم‌های موج نو.

سه روز بعد بود، که آن دختر از او یک نخ سیگار درخواست کرد.
(ادامه دارد)