سامورای (۱)

بند کت‌ش را محکم کرد. همچون عزمش که جزم بود بی‌هیچ اسطوره‌سازی‌ای در ذهنش. هیچ احساس خاصی به کاری که حالا دیگر حرفه‌اش شده بود نداشت. می‌دانست که آن را خوب انجام می‌دهد. شاید تنها کاری که خوب انجام می‌دهد. البته این فکر برای این توی سرش نقش بسته بود که به نحوه‌ی انجام هیچ کار دیگری فکر نکند. تجربه به او آموخته بود که افتادن در دام همین اندیشه‌هاست که دردهای مزمن پس سرش را به همراه حملات روانی ترسناکی که مشابهشان را فقط در خواب‌های غیر ضروری پیدا می‌کرد، به جانش می‌اندازد. پس لازم بود مطمئن شود که راهی برای آمدن آن افکار به جای نگذاشته است. این بیشتر مربوط به کار بود تا روح. او، بیش از هر چیز حالا به کار اهمیت می‌داد. گاهی با خودش فکر می‌کرد که شاید در این کار معنایی یافته و همین معناست که او را در انجام این عمل راسخ گردانیده. اما این فکر جز برای لحظه‌ی کوتاهی در ذهنش نمی‌پایید. لحظه‌ای که با حسی شبیه ترکیدن یک ترقه در دلش آغاز و پایان می‌یافت. دلپیچه‌ای که وقتی جوان‌تر بود، به بهانه‌های لذت‌بخش‌تری به دلش می‌افتاد. حالا از آن فراری بود. حالا جرقه‌ی ناقصی بود که نیم‌سوز می‌ماند و پس‌ماند آن، جانش را می‌زدود. 
کلاهش را جلو کشید تا جایی که افق دیدش با خط لبه‌ی کلاه تراز شود. نسیم ملایمی می‌وزید و رطوبت هوا را به آدم گوشزد می‌کرد. هوا، بسیار شبیه هوای خانه بود، پاریس. ولی اینجا در سرزمین پولونیایی‌ها،‌ در سرزمینی غیر از وطن خودش،‌ در این سرزمین که به تک تک مردهایش به چشم دشمنان بالقوه‌ای می‌نگریست چرا که هر کدامشان ممکن بود همان حرامزاده‌ باشند،‌ این هوا رافع دلتنگی و متضمن نزدیکی خانه نبود. هرچند که هوای گرفته‌ی ظهرهای پاییزی پاریس هم حالا دیگر برای او مغموم بودند و دیگر یادآور خواب بعد از ظهر روی ملحفه‌ سفید با پنجره‌ی باز و بیدار شدن با صدای بازی کودکان در خیابان و فریادهای مادرهای کلافه و بی‌طاقتشان نبودند؛ آن زمان‌ها که با برخورد نسیم سرد بر پشتش چشم می‌گشود و چشمانش رو به صنع خوشایندی که هیچگاه از دیدارش سیر نمی‌گشت باز می‌شد. نه، به درستی که اندوهی در این هوای رطوبت‌زده و مصیبت‌بار بود اما نه از آن جنس که در پاریس خودش یافت می‌شد. اندوه اینجا بوی سردرگمی و بی‌هویتی داشت. بوی سال‌های دور از خود بودن و تنهایی‌های ترسناکی که باعث می‌شد هر رفتار دهشتناکی از انسان سر بزند. آرام قدم برمیداشت و با نگاهی تیز و دقیق همه‌ی کسانی که از کنارش رد می‌شدند را می‌پایید و بدین ترتیب تک تک اطلاعات اطرافش را در ذهن ثبت می‌کرد. سر راهش، از کنار کوچه‌ی تنگی رد شد. بدون آنکه نیاز باشد سرش به طرف داخل کوچه بگرداند، می‌توانست زن و مردی را ببیند که با حرارت زیادی به هم چسبیده بودند و یکدیگر را می‌بوسیدند. مرد صورت زن را در دستانش گرفت و با لحن زننده‌ای چیزی به او گفت. زن جلوی مرد به زانو نشست و دست به زیپ شلوار مرد برد. مرد در حالی که سرش را رو به آسمانی کرده بود که زمینه‌ی خاکستری‌اش در حصر بلوک‌های سیاه‌رنگ عظیم، نمایی چون سقف کلیسایی بزرگ و محکوم‌گر می‌ساخت، چشمانش را تنگ کرد و از جیبش چند اسکناس درآورد و بی‌توجه به سر زن انداخت. 
او سرش را برگرداند و دستمالش را جلوی دهانش گرفت. نفرت انگیز بود اما تعجب برانگیز نه. لااقل برای او چنین بود. آن طرف خیابان -خیابان چندان بزرگ و پهن نبود- دسته‌ای توریست به دنبال یک راهنما حرکت می‌کردند. نگاهش به دسته‌ی توریست‌ها بود که با مردی میانسال برخورد کرد. مرد بلافاصله به زبان خودشان با لحنی دوستانه اما مرموز چیزی گفت. او شوکه شده بود و به سختی کلمه‌ای را به زبان آن‌ها به یاد آورد و به مرد گفت‌ «ببخشید؟» مرد لبخندی به مرموزی همان جمله‌ش زد و به زبان فرانسه گفت «فرانسوی! فرانسوی! چیزی نیست مرد جوان. نمی‌دانستم به دیدن آن‌ها عادت نداری. فکر کردم لهستانی هستی و با تو شوخی کردم. گفتم که پس کی دیدن پاها و باسن‌هاشان خسته می‌شی؟ اما تو فرانسوی هستی و احتمالأ نگاه متفاوتی داری. ولی حرامزاده‌ها خیلی خوشگلند. کفل‌های ایتالیایی، با ران های فرانسوی. هومممم.» بعد مرد خندید و به شانه‌ی او زد و رد شد. نگاهش به هیچ کجا خیره ماند. انتظار برخورد با این مرد را نداشت. و بیش از این برخورد، انتظار جملاتش را! صدای خیابان به گوشش ناچیز می‌آمد. در عوض سکوتی سنگین که بیانگر سلطه‌ی مرگ در آنجا بود را به خوبی حس می‌کرد. به هر روی،‌ باید کارش را انجام می‌داد. این هدیه‌ای بود که به واسطه‌ی خوش‌خدمتی به او اعطا شده بود و او حالا این فرصت را داشت که به شیوه‌ی خودش انتقام بگیرد. دست در جیب داخل کتش کرد و عکسی را بیرون کشید. بدون اینکه به عکس نگاه کند پشت و رویش کرد و آدرسی را نگاه کرد. نزدیک بود. حالا باید منتظر می‌ماند تا کسی از درب آن ساختمان خارج شود یا به داخل آن برود. با فاصله‌ای کم اما معقول نسبت به درب ورودی ساختمان آن را می‌پایید. حدود یک ربع بعد درب توسط پسر بچه‌ای باز شد، بی‌هوا و فارغ از هر اندیشه‌ای درب را رها کرد تا خودش بسته شود و رفت پی کار خودش. بهترین موقعیت! درب را قبل از بسته شدن نگه داشت و وارد شد. مطمئن شد که کسی در راهرو نیست. در ذهنش دوباره اعداد و اسم‌ها را بررسی کرد:

“ساختمان یازدهم،‌ طبقه پنجم،‌ درب سوم غربی، نیکلای گابرینسکا”

با آرامشی عجیب به سمت طبقه پنجم به راه افتاد. در مسیر به این آرامش اندیشید. چه چیزی پشت آن پنهان بود؟ آیا تا این اندازه کینه‌جو و دل چرکین بود؟ البته این صفات دیگر برایش ملازم چیزی نبود. او دیگر به صفت‌هایی که انسان‌ها به هم می‌دهند اهمیتی نمی‌داد. چرا که هر صفتی متشکل از تمام صفات دیگر بود و به این ترتیب هیچ صفتی نبود که نشانگر نجابت یا شرارت باشند. فهمیده بود که مهم نیست کدام یک از این صفت‌ها نصیبت می‌شود. اگر تمام دنیا هم بگویند که تو به خاطر فلان عادت همچون یک حرامزاده‌ای، این مسئله مادامی که دلت نخواهد از آن عادت دست بکشی روی تو تأثیر نخواهد گذاشت. کسی که از اعتماد دیگری سوء استفاده می‌کند هیچ چیزی جز اعتماد آن یک نفر را از دست نداده. و اگر برایش اهمیتی داشت که آن یک چیز را داشته باشد،‌ هیچگاه لگدمالش نمی‌کرد. حال هر قدر هم که همه‌ی انسان‌ها جمع شوند و به او بگویند خائن، به هیچ جایش نیست. چون او راهش را کشیده و رفته است و مهم نیست چه بلایی سر آن که مانده آمده. خیانت مثل شرافت است و مثل همه‌ی صفات دیگر، حتی ایثار که با دقتی خطاطانه خود را از چشم تیزبین خردِ بهانه جو دور نگه داشته. همه‌ی این صفات یک چیزند و فرقی ندارد که کدامشان را برای خودت نگه بداری. نهایتأ‌ آنچه که بر لوح جان تو می‌نشیند ارتباطی به این صفات ندارد. آنچه گیرت می‌آید بی‌اندازه ساده‌تر و بی‌اندازه بی‌ارزش‌تر از تمام این تجملات سوفیست مآبانه است. پس نباید به خودش اجازه دهد که در دام این تفکرات عبث بیوفتد. چرا که جدای از ایجاد درد و آزردگی برای خودش،‌ باعث می‌شود که کارش را هم نتواند درست انجام بدهد. کاری که نباید در آن خطا کند. چون تنها کاری‌ست که به آن ایمان دارد و هنوز با این حیله که «می‌تواند کاملأ‌ درست انجامش دهد» آن را در صدر تمام افکارش قرار داده است. برای او این چیزی بیش از کار بود. چیزی همچون اکسیژن: زیستش را تأمین می‌کرد بی‌آنکه به او زندگی ببخشد.
طبقه پنجم، درب سوم غربی. فکر کردن،‌ همه چیز را تباه می‌کند. نه چون دلش می‌خواست این کار را انجام دهد -واقعأ چه پاسخی داشت برای این سوال؟ آیا هیچ میلی به انجام کارش داشت؟- بلکه چون دیگر تاب درگیر شدن با آن حملات روحی را نداشت. دیگر جایی در روحش نبود که بتواند زمین نبرد باشد. تمام شده بود. به نظرش هر فکری یا بیش از اندازه رومانتیک بود یا بیش از اندازه از روی خشم. پس روی این ایده تمرکز کرد که باید کارش را انجام دهد. درست مثل همیشه. پس در زد.
(ادامه دارد)