یا ما از مردم نیستیم، یا مردم از ما…

اتفاق‌های این دو روز در شهرهای مختلف ایران من را یاد یک خاطره می‌اندازد که جالب است. چندسال پیش چندتا از دوستان یک میکروبلاگ راه انداخته بودند که حسابی بین همشهری‌ها بازارش گرفت. قبل از این بود که پیام‌رسان‌های موبایلی این‌قدر رونق پیدا کنند و بعد از قلع و قمع شبکه‌های اجتماعی فیس‌بوک و توییتر. انصافا کار خوب و تمیزی بود و مردم هم استقبال کردند. آخر چه کسی از گپ و گفت شبانه و زیر و رو کردن احساسات دوستان و همشهری‌هایش بدش می‌آید؟

یکی دو سال که گذشت شبکه بزرگتر شد. آن‌قدر که اتفاقات شهر کوچک را تحت تاثیر می‌گذاشت و ما هم -با همه خامی- شده بودیم جامعه مدنی و اثرگذاران اجتماعی. مثلا اتفاق بدی اگر می‌افتاد با نوشته‌هایمان افکار عمومی را آرام می‌کردیم و انتخابات که می‌شد نامزد محبوب نسلمان را به مردم معرفی می‌کردیم. روزهای پرتجربه‌ای بود در روزگار نوجوانی.

همان‌روزها یک اتفاق جالب افتاد که امروز به یادش افتادم. بعد دو سال فعالیت در شبکه، ما فکر می‌کردیم به همه‌ی اتفاق‌هایی که در میکروبلاگ می‌افتد چیره‌ایم. همه‌ی فکرها را می‌بینیم و می‌توانیم اثر بگذاریم. اما این‌طور نبود. یک روز خیلی اتفاقی مطلبی به دستم رسید که بیشتر از همه‌ی مطالبی که تا آن‌روز دیده بودم، لایک خورده بود و بیشتر از بقیه بازنشر شده بود. به گمانم مطلب درباره کسی بود که از همسرش طلاق گرفته و حالا علیه همسر سابقش چیزی نوشته بود شبیه درد دل و مردم هم خوششان آمده بود و همدردی می‌کردند. اما دریغ از یکبار که این بازنشرها به دست من برسد. یعنی من هیچ‌کدام از بازنشرکننده‌ها را دنبال نکرده بودم و هیچ‌کدام از کسانی که دنبال می‌کردم این مطلب را –حتی اگر دیده بود- بازنشر نکرده بود و این مطلب در دایره‌ی بزرگی -که ما در آن نبودیم- داشت دست به دست می‌شد. آن‌جا بود که فهمیدم حتی اگر غول یک طبقه باشی باز هم نمی‌توانی به همه‌ی داده‌ها دسترسی داشته باشی و بفهمی واقعا چه خبر است؟

اتفاق‌های این دو روز در شهرهای مختلف ایران دوباره آن تجربه را زنده کرد. در توییتر به عنوان پرحرارت‌ترین قلمروی فعالیت‌های اجتماعی، هیچ خبری از فراخوان‌های عمومی نبود یا اگر بود من ندیدم. تجمع‌ها از شهری که فکرش را نمی‌کردیم –مشهد- شروع شد و این‌طور که از فیلم‌ها برمی‌آید، شعارها افسارگسیخته‌ترند از چیزی که فکر می‌کنیم. هنوز زود است برای قضاوت این‌که این کاروان به کدام راه می‌رود اما تلنگر اول برای من این است که ما که خودمان را در کف جامعه و شبکه‌های اجتماعی تصور می‌کردیم، سخت در اشتباه بوده‌ایم. کف جامعه اگر بخواهد کاری بکند باز هم خارج از دایره‌ی ماست و ما فقط اخبارش را می‌شنویم. همان‌طور که چند روز یکبار خبرهای برخورد ماموران شهرداری را با پیرزنی یا پیرمردی کنار خیابان می‌شنویم و حس می‌کنیم بی‌خبر بوده‌ایم.

مقصود این‌که ما شبکه‌ی اجتماعی‌نشین‌های همیشه آنلاین نه تنها از جامعه‌ی واقعی بی‌خبریم، بلکه شاید بی‌اثریم. تا امروز که نمی‌دانیم چه کسی این آتش را روانه خیابان کرده و می‌بینیم که هیچ حزب و دسته‌ای مسئولیت تجمع‌ها را به عهده نگرفته. واقعا هم نمی‌تواند بگیرد. آخر چه کسی می‌تواند خود را رهبر گروهی بداند که هم شعار «مرگ بر دیکتاتور» سر می‌دهد و هم شعار «رضاخان، روحت شاد». هم «مرگ بر روحانی» و هم «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران». انگار که هرچه شعار در این سال‌ها ساخته شده است با یک آینه‌ی بزرگ دوباره دارد بازتاب می‌شود. به چه سمتی؟ این یکی واضح است. به سمت جمهوری اسلامی.

این اولین اعتراض نیست که ما از ریشه‌اش بی‌خبریم. چه بسا اگر باهوش‌تر بودیم باخبر بودیم و پیشگیری می‌کردیم. اما حالا؟ بر لبه‌ی پرتگاهی ایستاده‌ایم که خیلی‌ها مسئول آنند. شاید فردا این اتفاق آرام شود. با زیرکی می‌شود کاری کرد. راستش را بخواهید من که ساکن اهوازم می‌ترسم. اعتراض اگر به اقوام اهواز، سنندج، زاهدان یا ارومیه برسد، پایان خوشی نخواهد داشت. سیلاب ممکن است در گودالی آرام شود، اما شما سراغ دارید سیلابی را که پشت در خانه‌ی کسی بایستد؟

پی‌نوشت: عکس پایین پست، پراکندگی توییت‌ها در ۲۴ ساعت گذشته‌ را نشان می‌دهد. اگر کس خاصی پشت این کار بود حتما توییت‌ها این‌قدر گسترده نمی‌شدند.

https://t.me/Matnbazz/501