بی‌تفاوتیِ بزرگ شدن: یا چرا دیگر پیتزا به وجد نمی‌آوردم؟!

تابستانِ گذشته با پسر عمویِ خردسال‌ام به پارک‌آبی رفتیم. راست‌اش را بخواهید؛ برای من اولین تجربۀ پارک‌آبی رفتن در قاموسِ یک آدم بزرگ بود. باید پایینِ سرسره‌ها می‌ایستادم و بازیِ عموجان کوچیکه را می‌پاییدم. وی در تمامِ مدت تک‌تکِ سرسره‌ها را امتحان کرده و بعد از به سلامت پشت سر گذاشتن هر کدام، نگاهی غرور‌آمیز به اینجانب انداخته تا مدالی برای شجاعت‌ها و دلیری‌های اخیرش در چشم من ببیند. وقتی سیر از سرسره‌ها و رد و بدل کردنِ نگاه‌های تاییدی و تشویقی شد، عزمِ ناهار کردیم. ازش پرسیدم “خب! رایان، برای ناهار چی می‌خوری؟” با قدرت و شدت و حدت همیشگی‌اش جواب داد:”پییییتزااااا” کمی بعد خودم از طرفِ عمویِ خودم، مورد این سوال قرار گرفتم. در همین لحظه به صرافت افتادم که من هیچ جوابِ محکمی برای عمو، رایان، آقای رستورانی و سر آخر، معده‌ام ندارم. بی‌درنگ گفتم “فرقی نمی‌کنه” عمو جان که این را به حساب تعارف و مرسومات عرفیِ جامعۀ ایرانی گذاشته بود، یک بار دیگر از روی ادب و خضوع سوال‌اش را تکرار کرد. این بار کمی درنگ کردم. حتی آن قدری شد که درنگ‌ام به چشم آمد و عمو جان و رایان باهم شروع به خواندنِ منو برای من کردند. من که دیدم در مخمصۀ ایرانی بازیِ بدی گیر افتادم، گردونۀ نام غذا‌های موجود را در ذهن‌ام چرخاندم و “جوجه کباب” از دهان‌ام بیرون پرید. چه وقتی که در انتظار طبخِ غذا بودیم، چه موقعِ بلع و چه حتی هنگامِ هضم، در هیچ مرحله‌ای راستِ حسینی برای‌ام مهم نبود که ناهار چه بخورم. نه پیتزا نه کباب نه هیچ چیز دیگری به وجد نمی‌آوردم.

از آن روز ماه‌ها گذشته، اما خاطرۀ آن، سوالی لاینحل در ذهن‌ام باقی گذاشته است: چرا دیگر پیتزا به وجد نمی‌آوردم؟! پیتزا را به عنوان غذایی نام بردم که جامعیت دارد. پیر و جوان و فقیر و غنی را به وجد می‌آورد. من اما در بسیاری موارد کَک‌ام هم نمی‌گزد!

نمی‌دانم این را بگذارم به حساب بی‌تفاوتی‌ای که در خلال بزرگ شدن پیش می‌آید؟ یا مثلاً پوچ انگاری و فانی انگاشتنِ همه چیز، من جمله پیتزا یا به خاطرِ افسردگی و سَرِ دماغ نبودنِ شخصیِ خودم است. بین خودمان بماند، البته که می‌دانم این ماجرا از کجا آب می‌خورد اما خب، گفتن ندارد که. احتمالاً شما حتی تا به اینجای متن را هم نمی‌خوانید. اصلاً سیاه نمایی نمی‌کنم و شما هم تنبل نیستید و می‌خوانید. اما خب، گفتن ندارد که.

ه. الف. سایه، همۀ حرفی که می‌خواستم بزنم را در یک بیت گفته است.

آن‌قدر از خواهشِ دل سوختم
تا چنین بی‌خواهشی آموختم