دو ساعت رفاقت

چند سالی هست که تقریبا تمام نوشته‌هاش را می‌خوانم. اولین باری که به وبلاگش سرک کشیدم جذب عکس گوشه‌ی صفحه و نوشته‌ی زیرش شدم.
«دلم میخواد صلاه ظهر، سر کوچه، تکیه بدم به دیوار و دو نخ سیگار دبش بکشم. بعد بیام خونه همچین بزنی تو گوشم که جای انگشتات رو صورتم بمونه.»
اکثر وقت‌ها نوشته‌هاش را تا آخر نمی‌خوانم. همین که می‌فهمم این بار توی چه حال و هوایی است صفحه را می‌بندم و یک قطعه از پازل زندگی‌اش را روی میزی که گوشه‌ی ذهنم برایش گذاشته‌ام، سر جای خودش قرار می‌دهم و می‌روم پی کارم. اسمش لادن است. تازگی اسمش را از کامنت‌هایی که برای نوشته‌هایم می‌گذارد فهمیده‌ام. شاید قبلا هم با همین اسم کامنت می‌گذاشته و حواسم نبوده. اسم وبلاگی‌اش «دختر روستایی» است و این اولین قطعه از پازل بود برای من. شاید هم اصلا دختر روستایی نبوده، اما برای من لادن یک دختر روستایی است که از وسط زندگی‌اش، یعنی از جایی که دیگر توی شهر است و یک دختر شهری به حساب می‌آید، با او آشنا شده‌ام. نمی‌دانم چند سال دارد، اما برای من لادن یک دختر سی‌ و اندی ساله است که روزهای اولی که وارد وبلاگش شدم در پیچ و خم بی‌رحمانه‌ی زندگی در تهران غرق شده بود و آرزوهایش به پَستیِ رهایی از این حصار رسیده بود؛ درست مثل این روزهای خودم. لادن برای من سی و اندی ساله شروع شد و جالب است که هنوز بعد از چند سال، حتی یک سال هم بزرگ‌تر نشده. انگار که دغدغه‌های لادن از همان ابتدا برای من دغدغه‌های یک دختر معمولی، در سال‌های اوج زندگی بوده و همینجور مانده. چه آن وقت که آرزوهایش به کوچکی پیدا کردن خودش بود و چه حالا که هدف‌هایش روز به روز بزرگتر می‌شوند. مدتی هست که لادن به استرالیا رفته و درگیر یک جامعه و فرهنگ دیگر شده و مدام از شرایط جدید و سرعت تغییر زندگی‌اش می‌نویسد. لادن برای من مثل طرح یک داستان است که نویسنده هنوز جرأت نوشتنش را پیدا نکرده. چهره‌ای از او در ذهن ندارم. از زندگی‌اش جز یک خط کلی در ذهن ندارم :«یک دختر روستایی که به تهران می‌رود(نمی‌دانم چرا) و در تهران به زحمت خودش را پیدا می‌کند و بعد به استرالیا می‌رود(نمی‌دانم چطور).» همین. یک خط کلی که می‌شود هزار جور داستان برایش ساخت و تازه انتهاش هم مشخص نیست!

امشب وارد وبلاگ لادن شدم. ظاهر وبلاگش شبیه به شخصیت خود اوست. معمولی اما جذاب. اسم وبلاگش را «zendegiyeman» گذاشته و زیرش هم با بی‌حوصلگی نوشته است:
«نمی‌دانم….شاید زندگی‌ام.»
آخرین پستش را دیدم. عنوانش «غم» بود و متنش خیلی کوتاه. «مادربزرگم فوت کرد…». اولین تصویری که از سرم گذشت خلاصه‌ای بود از شبی که پیرزن فوت کرد. خواستم بنویسم درک می‌کنم و غم آخرت باشد و از این جور همدردی‌ها؛ اما مثل همیشه چیزی پس ذهنم با دهن‌کجی گفت:« خفه‌شو. بنداز دور این ابراز احساسات و تعارفات ظاهری رو.» و خب راست می‌گفت.
بعد خاطره‌ای از چند سال پیش پرید جلوی چشمم. یک بعدازظهر جمعه‌ی آذر بود فکر می‌کنم. با بی‌حوصلگی و سستیِ حاصل از شلوغیِ آن روزها، دوربین عکاسی فکسنی‌ام را انداخته بودم روی شانه و توی پس‌کوچه‌های شهر می‌چرخیدم و عکس می‌گرفتم. هرچه بیشتر راه می‌رفتم غمِ غروب‌های جمعه‌ی شهر نزدیک‌تر میشد و حالم بدتر. راهم را به سمت رودخانه و پُل کج کردم. نزدیک پل بود که دستی روی شانه‌ام نشست و صدایی گفت:«آقا عکاسی؟» با بی‌حوصلگی و زیر لب گفتم «نه» و خواستم رو برگردانم و بروم که لبخند دوستانه‌‌اش به کمی مکث وادارم کرد و بلافاصله گفت «ولی بهت میاد باشی. حالا نمیشه یه عکس از ما با این پل بگیری؟» و همین باعث شد که یک فکر برای همیشه در ذهنم جریان پیدا کند؛ فکری که امشب وقتی غم لادن را دیدم باز ذهنم را قلقلک داد. اینکه چقدر خوب است برای خودت قدم بزنی و عکس بگیری و یکهو غریبه‌ای روی شانه‌ات بزند و عکس بخواهد و کمی قدم بزنید و حرف بزنید و بعد برود پی کارش.

اسم آقای کنار پل امیرعلی بود. از لهجه‌اش فهمیدم که بچه‌ی تهران است. عکسش را گرفتم. گفت از تهران آمده برای یک ملاقات و هنوز دو ساعتی تا قرارش مانده. پیشنهاد دادم این دو ساعت را باهم توی شهر بچرخیم. دو ساعت قدم زدیم و در این دو ساعت تمام دغدغه‌های زندگیمان را برای هم گفتیم و بعد دختری آمد و امیرعلی شماره‌ام را گرفت و باهم رفتند. گفت دلش فلافل‌های لشکرآباد را می‌خواهد و فردا زنگ می‌زند. فردایش زنگ زد و جواب ندادم.

امشب لادن در غم‌های چند سال قبل من است و من شاید در غم‌های چند سال قبل او. کاش دو ساعت تا قراری وقت داشت.

پی‌نوشت: زندگی لادن را اینجا بخوانید.